رضا قليخان هدايت
1886
مجمع الفصحاء ( فارسي )
باد خزان همىجهد از هر طرف چو تير * تا پشت شاخ گلبن خم گشت چون كمان تا آب همچو باده همىخورد شاخ گل * چون روى مست لعل همىبود گلستان اكنون ز هول باد خزان گشت زردروى * برگش چو زعفران شد و شاخش چو خيزران رويش چراست زرد اگر ناتوان نشد * و آبش چراست روشن اگر هست ناتوان تا آب جويبار چو تيغ زدوده شد * پوشيده آبگير زرهها ز بيم آن چون باغ گشت پير نهان گشت راز او * چونان كه بود پيدا آنگه كه بد جوان آرى جوان و پير همىدون چنين بوند * كاين راز خود پديد كند وان كند نهان گويى كه كاروانى از زعفران تر * آمد به باغ و باد بزد راه كاروان باد وزان همىجهد اكنون ازين نشاط * كش هست بيه كرانه و بىمرز زعفران نز جستنش ملال و نه از سيرماندگى * گويى كه هست مركب شاهنشه جهان با حلم او زمين گران چون هوا سبك * با طبع او هواى سبك چون زمين گران ابر است و باد مركب تازيش در نبرد * گر ابر با ركاب بود باد با عنان تيغش به روز كوشش گويى كه صاعقه است * ذكرش بعالم اندر گشته است داستان چرخى است پرستاره و ابريست پرسرشك * آبيست بىتحرك و ناريست بىدخان در مدح صدر الصّدور محمّد بهروز وزير سلطان گويد خداى عزّ و جل در ازل نهاد چنان * كه خيزد از دو محمّد سلاح كار جهان ز يك محمّد گردد زمانه آسوده * ز يك محمّد گردد شريعت آبادان محمّد قرشى و محمّد بهروز * كه يافت فرّ و شرف دين ازين و ملك از آن وزيرزاده وزيرى كه در فنون هنر * ز وصف و نعتش عاجز بود بنان و بيان زهى به جاه تو معمور كعبهء دولت * زهى به صدر تو منسوب قبلهء اعيان توى كه چشم زمانه چو تو نديد وزير * توى كه لفظ كفايت چو تو نداد نشان زده شكوه تو در شرق و غرب لشكرگاه * فكنده امر تو در برّ و بحر شادروان فروغ راى تو ايّام عدل را خورشيد * مضاى عزم تو دعوىّ ملك را برهان خطابهاى ترا دهر برنهاده به سر * مثالهاى ترا ملك بازبسته به جان